تبلیغات
♥웃 ♥ جاده زندگی ♥웃 ♥ - مـلا و حمام...

یک روز ملا بـه گرمابـه رفتـه بـود تعدادی جوان که در آنجا بودنـد تصمیم گرفتنـد

سر بسر او بـگذارنـد به همین جهت هر کدام تخم مرغی بـا خـود آورده بـودنــد

 و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قـدقـد می کنیم و یک تخـم می گذاریم

اگـر کـسی نـتـوانـست بـایـــد مـخـارج حمـام دیـگــران را بـپــردازد!

مـلا نـاگهان شروع کــرد بـه قـوقـولی قوقـو! جـوانـان بـا تعجب از او پــرسیـدنـد

مـلا ایـن چـه صـدایـی است بـنـا بـــود مــرغ شـوی!

مـلا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند! 





تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : mehrabon | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • میرک